تبليغاتX
موج پیشرو - با شما از تهران تا بم

موج پیشرو

ثمره رویای خدمت به وطن است

با شما از تهران تا بم

 

                                                         یک خبر مهم

               با زحمت یکماهه کاوه عزیزم

              سایت موج پیشرو راه اندازی شد

              http://mojepishro.com

گزارش سفر نوروزی به یتیم خانه علی ابن ابیطالب

مومن آباد بم

20 اسفند هشتاد و سه

از یتیم خونه مومن آباد زنگ زدن که بچه ها لباس عید ندارن و میخواهیم برای بیست . پنجم بفرسیمشون برن مرخصی بدون لباس ؛ شاید، فامیلاشون دلشون بسوزه برای اونها و در کنار لباس عیدی که برای بچه های خودشون میخرن ، برای اونها هم لباس بگیرن !

            یتیم خانه بم نوروز 84

                                             از سمت راست حسین - شکور - مرتضی

و من گفتم نه ؛ بچه ها رو خوار نکنین ؛ من سعی میکنم تا بیست و هشتم بهتون پول و لباس برسونم ! و این شد آغاز کار !

برای تموم دوستان اینترنتی ایمیل زدم و برای دوستان دیگه مسیج که کمک میخوام و اولین نفر اسد علیمحمدی  لبیک گفت . کارتهای تبریک رسید و پشت سر اون شهلا الهه مهر گفت که میام ؛ منتظرم باشید و کار آغاز شد ؛ هرچه به بیست و هشتم نزدیکتر میشدیم اضطراب من که تازه فهمیده بودم برای رفتن ماشین هم ندارم بیشتر میشد ! نه پول جور بود نه وسیله نقلیه و نه بلیط ! از اونطرف هم باز حرفهای جانبی دوباره آغاز شده بود و جنگ روانی هم آروم اروم موضوع جدی میشد ! من مجبور بودم یه پروژه کاریم رو روز بیست و هشتم تحویل بدم و این یعنی عملا من و کاوه تا ساعت نه شب سر کار بودیم ؛ با اومدن سعید حاتمی و شکلاتهاش روحیه ها بهتر شد و با خبر شهلا که برامون چهارصد و پنجاه یورو فرستاده با یه بسته شکلات دیگه خیالم راحت شد !بعداز اون این حمید نویسنده وبلاگ سفر به فراسو بود که برامون  پول فرستاد با چند کتاب و گفت اسمم رو ننویس و من گوش نکردم و نوشتم ! برای اینکه همراهی بیشتر بشه که شد ! دیگه مطمئن بودم که لباس بچه ها تهیه میشد ! مهندس عظیمی و آقا رضا عزیزی نفرات بعدی بودن که رسیدن و گفتن ننویس چقدر دادیم ! اینجا بود که محمد بنی اسدی از امریکا زنگ زد و گفت رو من تا سیصد تومن حساب کن ! از خودت بده ؛ من اومدم بهت میدم ! روز بیست و ششم بود و ما پول داشتیم ؛ اما وقت خرید کم بود !سر زدم بانک از پولهایی که قرار بود حواله بشه هنوز خبری نبود اما ما برای خرید دیگه پول به اندازه کافی داشتیم ! احتمال خرید بلیط هواپیما یا قطار تقریبا صفر درصد بود قرار شد اگر بلیط گیر اومد که بریم خرید لباس والا من پول رو بردارم برم اونجا خرید ! تنهایی ! آرمان رو فرستاده بودیم شمال پیش مادر بزرگش و من ارتمیس مونده بودیم تهران ! به همه بچه ها گفتم من بیست وهشتم  بم هستم ؛ خودتون هر جوری میتونین بیائید و منتظر من نباشید ! صبح بیست و هفتم رفتم خرید بلیط . فروشنده خنده ای کرد که جناب بنظرتون یه کم دیر نیومدین ؟ اما وقتی تو لیست کنسلیها یه نگاه کرد خندید و گفت بلیط هست ! چند نفر میخواهید . بلیط من و آرتمیس جور شد ! بعد بلیط کاوه و شادی ! حالا وقت خرید لباس بود آرتمیس و الهام و شادی از یک طرف و من و کاوه از یک طرف ؛ یه آژانس گرفتیم و با کاوه راه افتادیم ! دوازده شب که برگشتیم ؛ همه چیز خریده بودیم ! و فردا صبح رفتیم بم ! ساعت یک بعدالظهر بود که از در یتیم خونه رفتیم تو و اولین جمله ای که شنیدیم از شکور بود که گفت : گفتم مهندس میاد ! دیدین ! قولش قوله !

ننشسته من برگشتم بم ! خرید برای میهمانی شب ؛ یه چیزی حدود یکصد هزار تومن شکلات و شیرینی و میوه خریده بودیم و برای شب مرغ گرفتم ؛ اونقدر که هرچی میخواهند بخورند!

آرتمیس و شادی لباسها رو یکی یکی تن بچه ها میکردن تا لباسهای مناسبشون پیدا بشه ! این کار چهار ساعت طول کشید !

           یتیم خانه بم نوروز 84

                                آرتمیس در حال متر کردن تک تک لباسها !

 

 اما اونها خسته نشدن ! تموم لباسها بعد اینکه تن بچه ها پرو میشد تو یه کوله پشتی قرار میگرفت تا بتونن بعدا با خودشون ببرن مرخصی !

من هم با کاوه مشغول تقسیم شکلات اهدایی شهلا و تقسیم کارت تبریکهای اسد شدیم ! کارتها رو مینوشتم و مهر میزدم و میدادم دست بچه ها ! بعد نوبت خوردن آناناس و نارگیل شد ! جایتان خالی ! فکر کنید چطور میشه آب یک نارگیل رو بین هیجده تا بچه تقسیم کرد ! اونم به نوبت ! برای هر جرعه مجبور بودم بین بچه قرعه بیندازم !

          

                     آناناس خورون .  ۱۸ جفت چشم و دهنهای باز و من بیچاره

 

بعد آناناس خورون و نارگیل خورون (بقول بچه ها کله میمون ) تا وقت شام رسید ! جایتان سبز ! تو لیوانهای پلاستیکی نوشابه خوردن و تو سینی استیل غذا خوردن ؛ فقط وقتی مزه داره که همه شاد باشن و همینطور بود !

           یتیم خانه بم نوروز 84

     جایتان خالی !! میدونستید که میشود در یک لیوان پلاستیکی کوکا و فانتا را با سون آپ قاطی خورد !

 

 اونجا یاد همتون کردیم ! یاد حامد که همه بچه ها سراغشو میگرفتن بیشتر از همه ! شام رو خوردیم و باز برنامه شیرینی خورون بعد میوه خورون و آخر بازی کنون ! اول صندلی بازی کردیم ؛ به دو نفرآخر نفری پونصد تومن عیدی میدادیم ! بعد یه بازی ابداعی رو شروع کردیم ! بازی اینطوری بود که بچه ها تو یه ردیف مینشستن و ما رو بروی اونها هر کسی تکون میخورد یا حتی پلک میزد میسوخت و میامد پشت سر ما برای اونهایی که نسوخته بودن ادا در میاورد که اونها هم بسوزن ! این بازی هم جایزه هزار تومنی داشت ! بعد بازی چشم بسته راه رفتن و ..... و قسمت جذاب عید یعنی عیدی گرفتن ! عیدی بچه ها از سه هزار تومن تا شش هزار تومن بود و عیدی بچه سه چهار ساله تازه وارد که پدر ومادرش رو تو زلزله از دست داده بود و تو خونه مادر بزرگش ؛ نگه داری میشد بیست هزار تومن بعد گرفت عیدی  دیگه  موقع خواب شده بود ! خوابیدیم تا صبح و صبح قبل از اینکه ما بیدارشیم بچه ها لباسهای عیدشون رو تنشون کرده بودن و آماده رفتن بودن ! همه میخواست دیگه برن مرخصی و ما تو یتیم خونه تنها موندیم و همه رفتن ! همه میخواستن ثابت کنن که بی کس و کار نیستن ! حتی اونایی که هیچکس رو نداشتن ! به امید خونه صاحب خونه قبل از زلزله رفتن و ما غرق حیرت ماندیم ! و تازه بیست و نهم اسفند بود ! بنابراین  راه افتادیم به سمت بچه های یتیم ساکن تو خونه مادر بزرگها و پدر بزرگها !

 

و من فقط میتونم این رو بگم که

اگر شما نبودین

عید بچه های یتیم خونه مومن آباد ؛ بم

 مثل سالهای قبل باز هم تاریک و غمگین بود

یاران شاپرکان

دلتان خوش و سرتان سلامت

پیمان سعیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 18:51  توسط مهندس علیرضا سعیدی  |