تبليغاتX
موج پیشرو -

موج پیشرو

ثمره رویای خدمت به وطن است

گزارش سفر به مرکز کودکان بی سرپرست مومن اباد

 زمستان هشتاد و چهارشنبه

 

سفر ما از به یاد اوردن زحمات بزرگانی که ما را در روز اول با یاریشان و در این مدت با راهنمایی و همراهیشان دلگرم کردند آغاز می شود

 

سروران عزیزمان

آقان و خانمها


علی اوحدی / راحله عزیز و عزیزان عضو گروه پیشرو در اروپا و امریکا
   
عمو اروند / سوئد
هرمز ممیزی / تهران
اسدالله علیمحمدی/ دانمارک
الهه مهر / آلمان
صادق اهری / اهر / ایران

این سفر ما هم با بهانه ای آغاز شد و بهانه درخواست کتبی مرکز نگهداری کودکان مومن اباد بم بود که درخواست لباس گرم برای زمستان برای شانزده کودک کرده بود .

 

رفتن بازار و انجام خریدها رو بیشتر سعید از همراهان موج پیشرو انجام داد و با خرید کاپ‍شن و اسباب بازی توسط خودم خریدها به پایان رسید . صندوق موج پیشرو یه کسری یکصد هزار تومانی بابت وعده های وصول نشده سفر قبل داشت و این من رو برای این سفر کمی ترسو کرده بود به همین خاطر در ابتدا فقط کسانی که پولشون وصول می شد رو اعلام می کردم اما شبهای اخر باز طبق معمول من برای تموم کردن خریدها و هزینه جاری تو خود مرکز کودکان (خرید میوه و غذا و جشن ) پول کم آورده بودم

 

خبر خوب شهلا الهه مهر برای فرستادن کسری ها فکرم را آزاد کرد و صبح جمعه راهی شدیم

 

اینبار در گزارشمون اسمی از همسفرها برده نمیشه البته به اصرار همسفرهای این سفر که نخواستند از اونها نامی برده بشود

 

ساعت ده صبح از تهران به سوی بم راه افتادیم و ساعت یازده و چهل تو شهر بودیم . خریدخوراکی ها همیشه تو شهر انجام می گیره و بعد با آژانس راه افتادیم به سوی مومن آباد . روستای مومن آباد در مسیر جاده زاهدان و در میان کویر قرار دارد و بیست و پنج کیلومتر شهر فاصله دارد

 

بچه ها چند روزی بود که منتظر ما بودند و با رسیدن ما همگی غرق بوسه شدیم .

                      

                     

 

 

جشن ما تا بعدالظهر با خوردن انواع تنقلات و میوه و کمپوت ادامه داشت تا که نوبت به باز کردن لباسها و تقسیم اونها رسید .

 

                 

 

 

بچه ها چهار تا غایب داشتن بنابراین مابقی لباسها را گذاشتیم تا مسئولهای خودشون تقسیم کنند . مسابقه ترکوندن بادکنک برای گرفتن جایزه یه جور بهانه بود که بتونیم به نوبت هدیه ها و اسباب بازی ها رو تقسیم کنیم

 

                           

 

و در نهایت آرامش بود و عکاسی از لحظات زیبا و قشنگ بچه ها و هدیه ها . فیلم برداری بر عهده یکی از همسفر مان بود که قصد داریم یه سی دی به همه شما عزیزان همراه هدیه بدهیم . شایدم فروختیم ! خدا رو چی دیدی !

 

بعد نشستیم به گپ زدن و شنیدن شکایتهای بچه ها از همدیگه و بعد از اون یه مسابقه خاطره نویسی که جایزه اون یه واکمن بود ! بچه ها خاطره های زیبایی نوشتن که حالا باید برای همه جایزه بخرم ! چون بد توشون نداشت !

 

 

                          

 

یه بچه چزقل هم به بچه ها اضافه شده که هیچکدوم از کاپشنها بهش نخورد ! پلیورها هم براش بزرگ بود ! گفتم برم تهران برات می خرم و می فرستم با پست بیاد ! تا شنبه براش پست می کنم ! آخه قول دادم .

بچه ها چند باری بود که از من خواسته بودن پیتزا بگیریم ! اینبار پول داشتیم ، راه افتادیم به سمت ارگ جدید و بیست تا پیتزا عالی خریدیم و برگشتیم !

 

                   

 

تو راه رفتن و برگشتن ، نگهبان مرکز می گفت برای بچه ها خیرین دیگری هم هدیه و مواد غذایی میارن اما شما چون با بچه ها بازی می کنید و با اونها غذا میخورید براشون یه چیز دیگه هستین ! راست می گفت ! بچه ها بیشتر از پول و لباس و غذا ، نیازمند حضور بودند ! این همون چیزی بود که باعث شد همسفرهای من به اصرار من بیایند به یکیشون گفتم ، تو بیا ، تو برای بچه ها می تونی نقش پدر رو داشته باشی حتی برای چند ساعت و این از هرچی هدیه است بیشتر ارزش داره .

 

                        

 

بچه ها دلشون بازی میخواست ! آخه عید پارسال با هم صندلی بازی و مجسمه بازی کرده بودیم ! بازی تا هفت و چهل دقیقه طول کشید  دیگه داد همه درامده بود  که از پرواز جا میمونیم ! و ما با یه عالمه خاطره راه افتادیم

لحظه اخر میلاد دستم رو گرفت و گفت : مهندس کی بر می گردی

گفتم عید

گفت : چهار ماه !!! خیلی دوره

گفتم آره اما من غرقم ، غرق هزار مشکل ! ببخشید که نمیتونم زودتر بیام !

 

  

 

حالا برای عید بچه ها منتظر همه ما هستند ! بقچه هاتون رو زودتر ببندید ! که سفر در راه است !

 

 همسفران موج پیشرو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:40  توسط مهندس علیرضا سعیدی  |